چای شما

گفتگو با وحید شعبانی؛

تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۳۹۵ در ۱۱:۰۵ ب.ظ , کد خبر:   52001
برای نوشتن هر سطر باارزش، باید چیزی فدا شود

وحید شعبانی، متولد ۱۳۶۰، اهل روستایی در لشت نشا، در جلگه ی گیلان، با سابقه ی بیش از یک دهه نویسندگی، گویندگی و مستندسازی در رسانه ی ملی، مدرس تقدیر شده ی….

 

 

 

پایگاه اطلاع رسانی صبح رانکوه: وحید شعبانی، متولد ۱۳۶۰، اهل روستایی در لشت نشا، در جلگه ی گیلان، با سابقه ی بیش از یک دهه نویسندگی، گویندگی و مستندسازی در رسانه ی ملی، مدرس تقدیر شده ی ذهن و خلاقیت در تیزهوشان استعدادهای درخشان، برگزیده ی جشنواره داستان خلاقانه سال ایران در سال ۹۴، جزو ده نویسنده برتر جایزه ملی حیرت در سال ۹۵ در بخش برگزیدگان، داور جشنواره ی داستان خلاقانه ی سال ایران در بخش برگزیدگان، برگزیده ی جایزه ی ملی سقلاتون سال ۹۵، پژوهشگر فولکلوری است که مجموعه ی داستان، مجموعه ی ترانه، اثر پژوهشی جامع تاریخ معاصر کشتی گیله مردی را آماده ی چاپ دارد. آنچه در ادامه می آید گفتگوی اختصاصی نشریه ی مستقل با وحید شعبانی است:

مستقل: مستند سازی و گویندگی و داستان و ترانه؛ فکر میکنید حلقه ی واسط این چهار شاخه چیست؟ چه چیزی باعث شد همه ی اینها را تجربه کنید ؟

پیش از هر چیز باید بگویم که به هر دلیل، در من نوعی بی میلیِ مُصّرانه نسبت به خود زندگی هست. نه اینکه نخواهم خوب زندگی کنم و از آن لذّت ببرم. اما باور دارم که در ذات زندگی، جبری تجاوزگونه وجود دارد که انسان بطور معمول آن تجاوز را می پذیرد و از آن لذّت می برد. به گمانم این ضرب المثلی غربی باشد که می گوید اگر تجاوز قطعی شد آنرا بپذیر و از آن لذت ببر. این مضمون یکی از داستانهای من با عنوان باغ توت فرنگی هم هست. نگون بختی برای همه ی ما در راه است، اتوبوس ما دارد به سمت سقوط در درّه پیش می رود. آیا در چنین سفینه ی شومی، و با علم و باور به سرنوشت تیره ی آن، می توان در آن رقص و پایکوبی کرد؟ زندگی، یک شکنجه، یک تجاوز مستدام است، برای کسی که خود را به نفهمیدن نمی زند. اما درباره ی سوالتان؛ گویندگی و اجرا، که اخیرا در آن به تسلط و چیره دستی ویژه ای رسیده ام، با ندای درون من، که مرا به سکوت و گمنامی و انزوا می خواند سازگار نیست و ترجیح می دهم آنرا بر طاقچه گذاشته، رها کنم. فیلمسازیِ مستند محض، دنیای پر از مکاشفه ایست که توانسته ام رنگ محوی از افکارم را بر آن بپاشم اما آن هم گاه هست و گاه نیست. دلم نمی خواهد مدام فیلم بساز.درباره ترانه هم بگویم که به نظرم ترانه، زبانی قاصر و بیانی عقیم است. ترانه سرایی، در بهترین سطوح خود، هرگز کاری هنرمندانه نیست. صرفا تقلایی است برای بیان هنری؛ تقلایی ناکام و نارسا. سرودن ترانه، برای من دریچه ی خروجی فشارهای ذهنی و روانیست. ابدا ترانه سرایی را جای خوبی برای بیان خود نمی دانم. تنها گاهی آنچه را که می خواهم از ذهنم دور بریزم بر ترانه ای پیاده کرده، خلاص میشوم. از طرفی هر داستانی که می نویسم می پندارم که آخرین نوشته ام خواهد بود. اساسا زندگی هر روز برای من یک آخرالزمان واقعی است. همه چیز همیشه برای من آخرین بار است. این آخرین بار است که زیر دوش می روم، حمام فرو خواهد ریخت، نیروگاهها تهی خواهند شد، و آبگرمن دیگر رنگ آتش نخواهد دید. حتی امید ندارم که این مصاحبه منتشر شود و یا بعدها مصاحبه ی دیگری با من صورت بگیرد. همه چیز همیشه برای من در حال تمام شدن، در حال ته کشیدن، در حال منقرض شدن است. این واقعیت هر روز زندگی من است. پس حلقه ی واسطی در کار نیست. من فعلا زنده ام، و برخی کارها را انجام می دهم، تا رنج زنده بودن را کمتر حس کنم.
مستقل: آیا مشهور شدن و مشهور ماندن هیچ وقت دغدغه ی شما بوده؟ و آیا بلند پروازی با فضای نویسندگی همخوانی دارد ؟

شهرت هرگز دغدغه ی آدمهای خوب، و وجودهای طالب تطهیر نبوده. من هم آرزو میکنم از زُمره ی چنین آدمهایی باشم. هر جا هم که نویسنده ی تطهیر یافته یا طالب تطهیری به شهرت رسیده، آنرا پس زده یا تحقیر کرده است. البته من درباره ی نمونه های اصیل و والا حرف می زنم.
مستقل: ادبیّات را، با توجه به تعالی طلبی که در ذات خود دارد، چطور با روزمرّگی و زندگی عادی پیوند داده اید ؟ منظور پیوند آن فضای جوششی و الهام گونگی شعر با فضای کوششی صرف زندگیست.

ادبیّات برای من یک مرض است. گویا در تمام بیست سال گذشته در حال تجزیه کردن عواطف، روابط، سلامتی، چشم اندازهای مادی و حرفه ای، و باقی امتیازات احتمالی ام بوده ام، که همه را فدای ادبیّات احتمالی ام بکنم. ادبیّات برای من ایثار است. دارم خودم را فدا میکنم، که شاید روزی یک سطر دیگر بنویسم که حس کنم عُصاره ی سطحی از اصالت آن زندگی اصیلی که می شناسم در آن هست. پیشنهادهای کاری گرانقیمت یا فرصتهای هنری زیادی را رد میکنم، که مبادا وقتی به آنها می پردازم، تراوشی فدا شود.همه چیزهای کوششی را فدا میکنم تا جوششی در من رخ بدهد، ولو اینکه رخ ندهد. در بلندترین داستان کوتاهم، سازدهنی، شکوه، و مهابت این ایثار را با تمام وجودم بیان کرده ام. مرگ عزیزان را دیدن، خود ذرّه ذرّه آب شدن، و خود را جرعه جرعه به کام تیره روزی نوشاندن، در ازای یک وهم، که شاید ادبیّات باشد. با اینحال ادبیّات برای من اصل نیست، اصل خود زندگیست؛ دوستی که با او در راه جنگلیِ منتهی به ییلاق نان و پنیر و خیار می خوری، و تو لطیفه ای می گویی و او با دهانِ پُر می خندد، و بعد در تدفین او حاضر می شوی و وقت تلقین خواندن می بینی که در دهانش پنبه کرده اند. دری که در غروب یک روستای ناشناس باز مانده و نور لامپی که تازه روشن کرده اند مانند یک نوار پهن روشن بر زمین تیره ی کوچه افتاده، صدای شستن ظرف، صدای گریه ی یک نوزاد، صدای وق وق سگی از دوردست، بوی آتشی دیرسوخته…ادبیّات، اصالت ندارد، به خودی خود اصالت ندارد، تنها آنگاه اصالت می یابد که بر آمده از خود زندگی باشد، آن هم یک زندگی اصیل. پس من اگر به مرض ادبیّات دچارم شاید فقط برای اینست که الان با یأس فکر میکنم شاید ادبیّات تنها راه درک و ثبت و بیان این اصالت باشد که هر ثانیه زاییده می شود و می میرد. وگرنه ادبیّات هم چیز مهمی نیست.
مستقل: از نظر شما معضل جدّی ادبیّات امروزه چیست ؟

نمی دانم، شاید مُضحک بودنِ سرنوشت انسان امروز. همه چیز انسان امروزی مُضحک است، و ارزش نوشتن ندارد. شاید این مَضحکه، که امروز بعنوان ادبیات ثبت میشود، روزگاری دیر و دور، که این دوران مُضحک سپری شود، چیز اصیلی به نظر برسد. ادبیات ایثار می طلبد، و انسان امروزی، شهامت و توان آن ایثار را ندارد. برای نوشتن هر سطر باارزش، باید چیزی فدا شود، و معلوم نیست آیا زیر سقف خانه های جهان امروزی، آدمهای افسون زده ای باشند که سرنوشت خود را به پای الهه ی ادبیات فدا کنند یا نه.
مستقل: داستان نویسی شما بیشتر متأثر و پیرو چه سبکی است؟ و نقطه ی قوّت داستان هایتان از نظر خودتان چیست؟ چه نقدهایی بر آنها شده است؟

من آن ایسم ایسمی که دیگران بلدند و مدام لقلقه میکنند را نمی فهمم. سبک هر نویسنده یا هر اثر، چیزی نیست که بتوان با یک عبارت آنرا بیان کرد. بی شک نقطه ی قوت داستانهای من روح جاری زندگی در تک تک آنها، و سطح برجسته ی واقعیت در آنهاست. آدمهای داستانهای من همگی بلااستثنا برآمده از واقعیتند، و نوشته هایم در عمیق ترین سوزشهای درونم پدید آمده اند. من هرگز تصمیم نگرفته ام که بنویسم. هر بار نوشته ام، ناچار به نوشتن بوده ام. ایرادی هم که معمولا از من میگیرند اینست که اهل دستکاری و ویرایش متونم نیستم. یکبار می نویسم و برای همیشه کنار میگذارم.
مستقل: در پایان ما را به تکه ای از یکی از داستانها یا ترانه هایتان مهمان کنید.

داستانی است که نوشتن اش ماجرایی ۱۲ ساله دارد، که هنوز جایی منتشر نشده، به نام ترانه ی باران و دلدادگی. گمان میکنم شما هم نثر لطیف و سیلان ملایم آن را بپسندید:

” شهر با شهر فرق دارد. بعضی محله ها را انگار برای سِحر کردن، بر ای مَسخ شدن ساخته اند. صُبحهای بارانی شمال، بعضی کوچه های قدیمی، با خانه ی قدیمی، در روزهای گمشده در پاییزهایی فراموش شده، گویی در هر آجرِ هر دیوار، در هر سنگفرشِ هر کوچه، پریزاده ای در گوشِ هر عابر غریبه ای اوراد دلدادگی را نجوا می کرد.
و آنگاه باران، بارشی صرفنظر ناپذیر، پرهیز ناپذیر. باریدن بر همه چیز، بر همه کس، بر گورهای مُردگان ناشناس، بر سقفهای خانه های رازآلود، و بر تنِ چترهایی که زیرشان عاشقانی مأوا گرفته اند که فراموش خواهند شد، و این قصه ی عشق و دلدادگی را فراموش خواهند کرد.
بعد، سالها می گذرند. پیر خواهی شد، اگر نمُرده باشی، باز در صُبحی که نمی دانی کجا، رایحه ای بر تو خواهد تراوید، محضِ برانگیختنِ آتشِ حسرت در جانت؛ و این میعادگاهِ دیرین عشقهای نافرجام است. شعله ی خُردی که نادیده انگاشته بودی به قصد سوزاندنت مُراجعت کرده است، دَر بگشا.
حسرت یک قدم زدن با کسی که دوستش داری، یک چای خوردن با او در خیساخیسِ یک روستای بارانخورده، در دِنجنای یک قهوه خانه ی خالی، در میانه ی روزی که گمان می بَری که هرگز به پایان نخواهد رسید. و این همان ابدیّت است. ”

اسفند ۹۵
گفتگو از الهام رییسی

منبع:نشریه مستقل

Telegram

نظر دهید