چای شما

احترام پورمحمدی املشی؛

تاریخ انتشار : ۴ دی ۱۳۹۵ در ۳:۰۶ ب.ظ , کد خبر:   48154
img_20161224_145804

زیباترین ترانه ها و دلنشین ترین خنده ها و لبخندها را از باغات چای به یاد دارم و از شالیزارهای برنج . تمام آرزوها و رؤیاها ، غم ها و شادی ها و خاطرات خوب و بد به هم می آمیخت

 

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی صبح رانکوه به نقل از فصلنامه آوای املش؛ زیباترین ترانه ها و دلنشین ترین خنده ها و لبخندها را از باغات چای به یاد دارم و از شالیزارهای برنج . تمام آرزوها و رؤیاها ، غم ها و شادی ها و خاطرات خوب و بد به هم می آمیخت و به سرعت همان نسیمی که بر صورتت می نشست و بی درنگ به راهش ادامه می داد ، از نگاهی به نگاهی ، از باغی به باغی و از دره ایی به کوهی حرکت می کرد و زندگی استمرار پیدا می کرد .
نغمه های شاد دختر جوانی که آرزوهای قشنگش را زمزمه می کرد به ترانه های غمگین مادری منتهی می شد که اکنون با واقعی ترین چهرۀ زندگی در کش و قوس بود و اینگونه بود که گاهی قطره اشکی برشیار صورتی فرو می چکید و خنده و گریه درهم می آمیخت . زنان شاد را به یاد دارم زنانی که در پس چهره های شکسته اما مهربانشان فروتنانه اندوشان را با صبوری تاب می آوردند و همچنان لبخند می زدند و تا آخرین روزها و لحظه ها امیدشان را از دست نمی دادند . زنان شالیزارزنان چادرشب های رنگارنگ بودند زنان اشک ها و لبخندها ، زنان آوازهای دسته جمعی . و این همه تصویر فضائی قشنگی را از کار کشاورزی در ذهنم حک می کرد .

 

img_20161224_145804

 

کار کشاورزی اما ابعاد دیگری نیز داشت روی دیگر سکه را از داخل چهار دیواریهای خانه و خانواده به یاد دارم چنانکه حکایت پدر در خانه حکایت دیگری بود . پدر که از کارخانه به خانه بر می گشت از صفهای طولانی چای در فضای کارخانه می گفت ، از خستگی ، از انتظار نفس گیر ، از حقوقی که نادیده گرفته می شد ، از آینده ایی که چندان برای کشاورز روشن نبود و در آن سهمی نداشت . کودک بودیم و شاید در این گیرو دارچندان هم به دید نمی آمدیم برای فهم جریانی به نام زندگی . کتاب درسی روی پایم پهن بود ، اما گوشم و تمام حواسم پیش پدر بود و دخترانه دلم به حالش می سوخت . پدر برای من پهلوان افسانه ای بود که هر روز از نبردی نابرابر بر می گشت و با هیجانی توأم با خشم و اصطرابی وصف ناپذیر مشکلات و فشارهای روزانه را به تصویر می کشید تا اندکی از بار مردانه ای که بر دوشش سنگینی می کرد را بکاهد و در آخر نگاهی پدرانه و مهربانانه به ما می کرد و می گفت درس بخوانید تا مثل ما گرفتار زمین و خاک نشوید .

 

و این جمله را بعدها بارها و بارها شنیدم از پدر ، از مادر ، از دوست ، آشنا ، فامیل …. من اما به خودم می گفتم چرا ؟ چرا باید کار کردن روی زمین اینهمه مشمئز کننده باشد ؟ یک چرا در تمام وجودم دوار می چرخید و به هر جا که می رفت دوباره به ذهنم بر می گشت . چرا باید اینهمه از زمین و کار و کشاورزی دلسرد باشند . من عاشق زمین بودم . عاشق خاک و کار کشاورزی . نه این نمی توانست واقعیت داشته باشد . علی رغم اینکه واژۀ کار و کشاورزی همراه با اضطرابی کشنده از نسل گذشته به ما منتقل شده بود ؛ اضطرابی که می گفت کشاورزی یعنی بردگی ، بیگاری ، یعنی کار بی مزد ، یعنی کاری که آینده ای ندارد ؛ به خودم می گفتم حتماً راه بهتری وجود دارد . راهی که زمین و کار و کشاورزی باشد اما اینهمه مشکلاتی که به قیمت جان کندن تمام می شود نباشد و از همان کودکی با خودم عهد کردم که هر کاره ای که شدم کشاورزی و زمین و به تعبیر روستائیان خاک را از دست ندهم .
ابتدای انقلاب یکی از شناخته شده ترین و بلندترین صداهایی که از هر جناح و طیف و گروهی به گوش می رسید گویا رسالت رهایی همین طبقۀ زحمت کش را به دوش می کشید . صحبت از کار زودهنگام و سخت برای کودکان و نوجوانانی بود که در مزرعه و باغ و کوه و دشت و بیابان از کار کشاورزی گرفته تا دار قالی عمرشان را به بطالت می گذراندند و از نعمت سواد و آیندۀ خوب محروم بودند

.
آن سو تر زمان جنگ را به یاد می آورم و صفهای طولانی انتظاری که روستائیان را به شهر می کشانید تا برای تخم مرغ و شیر و محصولاتی صف بکشند که قبلاً در این زمینه خود کفا بودند و حالا کشاورزی را جا گذاشته و به دلایل واحی راهی شهر شده بودند و یا اسلوب زندگی شهرنشینی را با خود به روستا می بردند. بعدها در ظمن کار تدریس در کلاسهای درس بسیار دانش آموزانی دیدم که از روستا می آمدند و یا ریشه در روستا داشتند اما کمبود تغذیه در سیمایشان پیدا بود و سلامتشان را به عینه تهدید می کرد و مخل تمرکز و بهبود شرایط آموزششان بود و مگر نه اینکه تغذیه کامل در لبنیات است و سبزیجات و میوه جات و حبوبات و گوشت مرغ و تخم مرغ که روستا در این زمینه تأمین بوده و خودکفا و حالا کسی در حیاط خانه اش دل به کار نمی داد و کار همان معنی بیگاری را داشت کم کار می کردند و کم می خوردند و …و من در کلاسهای درسم تمام هم و غمم این بود که اینگونه پشت کردن به کار و کشاورزی نه اینکه آیندۀ خوبی ندارد که هر تمدنی را هر چند ریشه دار از پا می اندازد و جامعه ایی که کار نکردن را فرهنگ می داند جامعه ایی که پشت میز نشینی را شیک و اتو زده می خواهد و نسل جوانش بیشتر از اینکه با زندگی روبرو شوند هر روز با خودشان درگیر می شوند و این خود را آنقدر بزرگ می بینند که در چشم انداز پیش رویشان غیر از خود چیزی به تصویر کشیده نمی شود و واژه ایی فرصت بالیدن پیدا نمی کند و چقدر خالی می شویم وقتیکه تمام وجودمان و هستی مان از خودی پر می شود که نه ریشه ایی دارد و نه پیشه ایی ، نه مقدساتی دارد و نه اعتقاداتی ، نه باورهایی که ارزش جنگیدن داشته باشد و نه هنری که فرصت تبلور پیدا کند و این نسل ، این خود ، تنها مصرف کننده است و از خودش چیزی ندارد جز فاضلاب و زباله و آلودگی آب و خاک و هوا و بدتر از همه باورهای غلطی که مثل سمی در شریانهای حیاتی نسلی تزریق می شود و در عین ناباوری به نسلهای دیگر منتقل می شود و …. چه می خواستیم و چه شدیم !
سخت است زندگی کردن در جامعه ایی و در میان مردمی که بادی در دماغ دارند و شخصیت آدمها در لباسهاییست که می پوشند ، در پولی که در حسابهایشان ذخیره کرده اند و در میزهایی که در ید تملک خویش دارند و درمقام ها و منصب ها و ماشین ها و خانه ها و ….
چه بیماری مهلکی پیدا کرده جامعۀ ما و چه فرهنگ بیماری پیدا کرده ایم که فرهنگ نداشتن هزاران بار بهتر است تا این باورداشتهای غلطی که ما به اسم فرهنگ داریم به خورد نسلهای امروز و فردایمان می دهیم .
برگشته ام به زمین ، به خاک . البته در تمام این سالها همراه و هم گامش بوده ام . و به باور من هیچ چیز مقدس تر از این خاکی که با اینهمه توانمندی بر رویش گام برمی داریم نیست و هیچ سرمایه ایی با آن برابری نمی کند . در طول این سالها کم و بیش با این کار تفریح کرده ام ، زندگی کرده ام و اینها که به تصویر کشیدم حاصل برشهایی از اندیشه های ظمن کارم بود در شالیزار که همچون فیلمی از جلوی چشمانم می گذشت و با شما به اشتراک گذاشتم . یکی از بهترین روزهای سال نود و پنجم روزهایی بود که در مزرعه سپری شد . دلچسب است وقتیکه حاصل یک سال تقویم زراعی را برداشت می کنی و تلخی ها و ناکامی ها را به امید روزهای بهتر به جان می خری و اگر محصولت خوب نبود جملات امید بخشی به زبان می آوری که از کشاورزان همین آب و خاک گرفته ایی :” خدا برکتش را زیاد کند . ” و برای سال زراعی دیگر برنامه بهتری می چینی . کشاورز اصیل دست روی دست نمی گذارد که بگوید هر مصیبتی از بالا نازل شد ه و …. توکل می کند و دست به کار می شود وامید و لبخند چاشنی تمام لحظه هایی است که سپری می کند . با توکل به خدا همچون کشاورز اصیل وارد مزرعه شدیم . با اعتقاد ، با عشق ، با لبخند و همزمان که نسیمی از تن و روح ما می گذشت به یاد می آوردیم که زندگی به سان این نسیم در گذر است و این مزرعه ، این خاک نسل اندر نسل پدرانِ پدرانِ پدران و مادرانِ مادرانِ مادرانِ ما را به خود دیده و زندگی را دلبستگی نشاید که ما همه مسافریم و به سان همین نسیمی که می گذرد فردا تنها از ما خاطره ایی می ماند . ”

 

خاطره ایی که همچون رد پایی آبی آن را می شوید و بادی آن را می روبد برای مسافری دیگر و در انتظار رد پایی “پس دل بستیم به همان لحظه ها و چه خوش لحظه هایی بود . و صد البته طرف صحبت من کشاورزان عزیزی نیستند که تمام امیدشان و منبع درآمدشان از همین کشاورزی است و استمرار حرکتشان منوط به سیاستهای درست اقتصادی در سطح کلان و خرد است که از کشاورز و کشاورزی حمایت لازم صورت گیرد و کشاورز باید در این زمینه امنیت شغلی داشته باشد و قدر یقین بلا تکلیفی کشاورزان انحطاط کشاورزی را در طولانی مدت به دنبال خواهد داشت و بر کسی پوشیده نیست که این ضعف خود وابستگی اقتصادی به خارج را در پی خواهد داشت که با اقتصاد مقاومتی و همدلی و همگامی مردم و مسئولین همخوانی نداشته و فاصلۀ گفته ها و عملکردهایمان را روز به روز بیشتر کرده گامهایمان را برای رسیدن به عدالت اقتصادی و اسلامی سست کرده و توانمندیهایمان را به باد فنا خواهد داد . باشد که در مقام مرجع و مسئول با توکل به خداوند منان و با تکیه بر دانش درست و عقلانی دست در دست هم برای ساختن ایرانی آباد تر و شادتر گام برداریم .

Telegram